جان ساورز، رئیس پیشین سازمان اطلاعات خارجی انگلستان، در مصاحبه با فایننشال تایمز، ادعا کرد که «ما امید زیادی به محمدباقر قالیباف داشتیم، اما روشن است که او در حال حاضر در کانون تحولات قرار ندارد». او در بخشی دیگر، با برشمردن تواناییهای علی لاریجانی، دبیر سابق شورایعالی امنیت ملی، یادآور میشود «تنها کسی که میتوانست در این میان نقشی محوری ایفا کند، علی لاریجانی بود، اما اسرائیلیها عمدا او را ترور کردند، زیرا او را فردی میدانستند که میتوانست به توافق صلحی موردقبول هر دو طرف دست یابد و از این رو، تهدید به شمار میرفت. بنابراین، چشمانداز منطقه تا حدی نگرانکننده است».
خمینی با یک دوجین مامور آمریکایی و انگلیسی و فرانسوی و حتی لیبیایی و عراقی و سوری و روس به ایران بازگشت. اولین نمایندهاش در آمریکا داماد ابراهیم یزدی و اولین سفیرش در مسکو ملینمای خادم کاگب بود. محمد منتظری هم پرچم لیبی در دست داشت و محمود دعایی دوست همدل برادر صدام بارزان تکریتی بود. قطبزاده گذرنامه سوریه در جیب داشت و حسن و حسینهای بسیار از اسلامی و چپ و مجاهد رو به قبله لندن و دایی جان یوسف (استالین) مرحوم، نماز نافله میخواندند. مقربی، جاسوس کاگب، شهید وطن نامیده میشد و پهلویها و وابستگان اجنبی.
در جریان گروگانگیری دیپلماتهای آمریکایی، دست خیلیها رو شد. حسین شیخالاسلامی که بعدها به وزارت خارجه رسید، پرونده نوکری هزارصفحهای به روس داشت و آلن دلون اصغرزاده رو به قبله لندن، نماز عشاء میخواند.
این همه را دیدیم و معنای «استقلال» را پیش از «آزادی» و «جمهوری» فهمیدیم. احمدینژادی که گفته بود سفارت روسیه را هم بگیریم، به سقز و مهاباد تبعید شد و سالها به فرمانداری و چندی استانداری مامور شد. علیاکبر محتشمیپور، رابط تروریستهای منطقه و خمینی، به سفارت، راهی دمشق شد و حزبالله را از شکم امل اسلامی بیرون کشید و فخر روحانی در لبنان با ۱۰۰ دلار مزد، آدمکش استخدام میکرد.
در آن هرجومرج، هیچکس دراندیشه ایران نبود و همه ذوبشدگان در ولایت خمینی هر یک سربه کوی محبوبی داشتند. مجاهدین ساختمان بنیاد پهلوی را در بلوار الیزابت تسخیر کردند که چسبیده به سفارت عراق بود. فدائیان به بلوار میکده رفتند، روبهروی سازمان آب. تودهایها هم به ۲۱ آذر نشستند تا هر یک برای وصل به سرورشان، راه درازی طی نکنند.
عرفات که به ایران آمد، فداییان دنبال دستیار جورج حبش بودند، مجاهدین درپی ابوجهاد و البته سلمان فارسی هم عتبه بوس خود ابوعمار بود. به این ملغمه میگفتند «انقلاب اسلامی، نه شرقی نه غربی».
تشت رسوایی اما خیلی زود به زمین خورد و ملیون سر به آستانه بیگانه داشته، هریک کلاه برگرفتند تا سرهای طاسشان با انگ بلاد روس و انگلستان و ینگه دنیا بیرون افتد.
هر یک از فرماندهان سپاه و دولتمردان رژیم هم سر در آخور بیگانهای داشتند. معاون وزارت دفاع جاسوس انگلستان بود و طبیب مخصوص بعد از کشف ارتباطش با پرستوی اسرائیلی، سر به دار داد. معاون وزارت اطلاعات و مسئول میز اسرائیل ۱۵ سال جاسوس تلآویو بود و عجیب که هنوز هم زنده و در زندان است. آخوندی است که هر سال به آلمان میآید و از مواهب خبرچینی برخوردار میشود.
اینها همه را دیدیم، از اسلام نام محمدی ولایی، آنوقت آن «پدر و پسر» را به وابستگی به بیگانه متهم میکردیم.
در زمان آن «پدر» که قلدرش میخواندیم و بیسواد، در طول ۱۶ سال، دهکدههایی ناپیوسته رنگ و طعم شهر گرفتند. او جاده و دانشگاه ساخت و کشف حجاب کرد.
وقتی ۵۰ و اندی انسان از فرنگبرگشته و دلبسته سوسیالیسم را که میخواستند نظمی نوین در کشور برپا کنند و بر این گمان بودند که رسول اکرمشان، مارکس، و کاتب وحی، لنین، رسالت و امامت را به امام استالین واگذار کردهاند و به «تروتسکی» همانگونه مینگریستند که شیعه اهل بیت به ابوبکر صدیق، دستگیر شدند، کارگزاران دستگاه قضایی و پلیسی بدین گمان که میرپنج سوادکوهی سر و دست میخواهد، بر آن بودند که حداقل تعدادی از آن ۵۳ تن را در گوشهای طناب بیندازند، اما آن «پدر قلدر» راضی نشد فرزندانی را که به فرنگ فرستاده بود، اگرچه از نگاه او نمک خورده و نمکدان شکسته و برای برانداختنش طرح و نقشه پرداخته بودند، به دادگاه نظامی سپارد که پایانش اعدام بود.
به همین دلیل به جز ارانی که در زندان به طاعون یا... خاموش شد، بقیه جان سالم به در بردند تا بعضیشان سالها بعد، طرح قتل پسرش را به دست معشوق دختر باغبان سفارت انگلستان که کارت روزنامه اسلامی هم در جیب داشت یعنی ناصرمیرفخرایی، به اجرا درآورند، اما تیرها به خطا رفت و فقط لب بالا و گونه را زخمی کرد.
«پسر» هم اغلب آنها را که قصد جان و تاجش را داشتند، با یک توبهنامه یا اظهار ندامت و اعتراف به پیشرفتهای کشور در پرتو رهبریهای داهیانهاش، میبخشید و گاه تا مقام معاونت وزارت دربار و رادیو تلویزیون و وزارت دادگستری هم از آنها دریغ نداشت.
Read More
This section contains relevant reference points, placed in (Inner related node field)
شگفتا که این پدر و پسر که اتفاقا ماه پیش سالروز درگذشت آنها بود ، تا پیش از ظهور «حضرت سید روحالله» چیزی کمتر از ضحاک ماردوش نبودند. به گونهای که روز رحیل پدر، ملت به هم تبریک میگفتند و بسیاری از زنان که به برکت کشف حجاب داخل آدم شده بودند و در جامعه به حساب میآمدند، دوباره چادر سر کردند و در سیدنصرالدین، به شکرانه رفتن طاغوت سفره رقیه انداختند.
در رفتن پسر نیز شاعر رستاخیزی در مایه «دیو چو بیرون رود فرشته درآید» و «الله اکبر، خمینی رهبر» ترانه انقلاب اسلامی سرود و خواننده لالهزاری با مطربان سهراه سیروس در ورود «فرشته» مربوطه با «هیچی» تاریخیاش، ترانه خواند.
«فرشته» آمد و چنان پوستی از آشنا و بیگانه کند که تاریخ به یاد نداشت. نه رحمی به رئیس ساواک اماننامهگرفته کرد و نه هنگام صدور حکم اعدام صادق قطبزاده، به یاد آورد که تاج و تختش را مدیون او و تنیچند چون او است. اگر دستش میرسید، بنیصدر را هم پوست میکند. چنانکه هزاران مجاهدی را که به ورودش، عرش را سیر میکردند، پوست کند.
تودهایهایی که از زندان آن پدر و پسر و تبعید روسیه جان سالم به در برده بودند، به دستور او یا بر دار شدند یا گرفتار در محبس «نایب امام زمان». جلادش به گوش شریعتمداری که سال ۱۳۴۲ جانش را نجات داده بود، سیلی زد و خود او اجازه نداد پزشکان معالج روحانی سالخورده آذری را بهموقع دارو دهند و زیر تیغ جراحی برند.
در این ۴۷ سال، نه توابی بخت زندگی دوباره یافت و نه حتی نزدیکترین یاران «نایب امام زمان اول» و همکاران و دوستان «نایب امام زمان ثانی» امنیت و مصونیت داشتند. سیدی را که برای نظام بیآبرو، چندگاهی آبرو خرید و ولو برای مدتی کوتاه، لبخند دومخردادی بر لبان خودی و غیرخودی نشاند، چنان بیآبرو کردند که فاطمه رجبی خواستار محاکمهاش شد و حسین شریعتمداری دست دادن او را با یک زن ایتالیایی باعث شکستن دوباره کمر فاطمه زهرا دانست.
دندان ثمره عمر امامشان را بعد از آنکه عزل و خانهنشینش کردند، شکستند و سفیه و نادانش خواندند. عبدالله نوری، عزیز خمینی، را به زندان انداختند و چون حسرت یک آخ را به دل سیدعلی گذاشته بود، علیرضا، برادر جوانش، را کشتند تا داغی همیشگی بر دلش گذارند. پیرمردی را که اگر نبود، سید روحالله قادر نبود صف ملیون فرودگاه را در سرما دستبهسینه نگاه دارد، با بیحرمتی، اشک به دیده آوردند و قصابشان، خلخالی، نعلین به سویش پرتاب کرد. وزیر کار انقلاب را سر بریدند، آن هم پس از آنکه همسرش را در برابر او سينه دریدند.
از آغاز انقلاب تا امروز، یعنی نزدیک به نیم قرن، حتی آنها که کمر اطاعت بستند و نوکری نظام را تا حد جاسوسی و خبرچینی و تحویل دادن دوستانشان گردن گرفتند، هرگز مجال نیافتند در درون حاکمیت جایی پیدا کنند، اما هم در زمان پدر و هم پسر، بودند کسانی که ره از مخالفت کشیدند و تا بالاترین مقامها را صاحب شدند.
آن همه تودهای و چپ و راست، انقلابی و اعتدالی، مبارز اسلامی و شمع فروش و زیارتنامهخوان وادیالسلامی که یکشبه از جبهه مخالف به صف چاکران و ثناگویان پیوستند و بعضیشان را رژیم اسلامی انقلابی اعدام کرد، شاهدی بر این گفتهاند که در آن رژیم، با یک اعلان چهارخطی یا نامه به پادشاه، میشد نه فقط زندگی دوباره یافت، بلکه به مقامهای بالا رسید.
با این رژیم، اگر ۵۰ سال هم زیر علم خمینی و خامنهای سینه زده بودی یا در خواب و بیداری مرگ بر شاه و زندهباد مصدق میگفتی، با یک خطا، اگر صد بار هم توبه میکردی، حداکثر مجال پیدا مییافتی گزفروشی ابوی را آن هم با دادن دو تا خمس و هزینه نگاهداری تجارت اجدادی در دوران غیبتت، به دست آوری.
روز یکشنبه که دستهدسته آدمها را پای چوبه دار میبردند، به یادم آمد وقتی قاچاقچی بزرگ اصفهان را سه چهار سال قبل از انقلاب اعدام کردند، «حضرت نایب مربوطه امام زمان» از نجف به ملت مظلوم و دربند ایران تسلیت گفت و ادعا کرد خواهر طاغوت قاچاق میکند و مردم بیگناه را به اسم قاچاقچی میکشند.
یادم است در سالهای نخستین انقلاب تیم هودلن، نویسنده و برنامهساز انگلیسی، از تعدادی که به علت قاچاق و همجنسگرایی از سوی خلخالی به اعدام محکوم شده بودند، قبل از اجرای حکم فیلم گرفته بود. یکی از آنها که نای حرف زدن نداشت و گردی دبش بود، با دیدن دوربین و خلخالی، گفت: حاج آقا ما گناهی نداریم. خودتان که میدانید. خواهر شاه ما را معتاد کرد. حرف آنقدر مسخره بود که خلخالی هم خندهاش گرفت و گفت: مرتیکه آخه تو کی هستی که خواهر شاه معتادت بکنه.
آن پدر و پسر رفتند، چنانکه خمینی و خامنهای رفتند و «آقا مجتبی» در راه رفتن است. از دهها و صدها تن از آنها که در ۴۷ سال بردند و خوردند و کشتند و بعضی مردند و بعضی مثل سید علی خاکستر شدند یا چون سیدمجتبی نیمسوز. برای شاه فقید، امآی۶ و سیا و کاگب اشکی به دیده نیاوردند، اما حالا در سوگ لاریجانی و باقری و شمخانی پنهان و گاه پیدا اشک به دیده میآورند.
دیگران نیز خواهند رفت، اما من از خود میپرسیدم واقعا «حضرت رهبر معظم» خاکسترشده انقلاب که هم پریروز را دیده بود و هم دیروز و امروز را، هم صدام بر کرسی نشسته و هم تکریتی آویزان از طناب دار را، هم بشاری که سر برشانهاش میگذاشت و هم آواره وحشتزده مسکو را با حکم غیابی اعدام، و هم قذافی عزیزش را در لولههای فاضلاب، یک لحظه فکر نکرد فردا که باد مهرگان بر عمامه او نیز وزید، چه سرنوشتی در انتظارش خواهد بود؟ آیا حتی یک لحظه اندیشید روزها بعد از ویرانیاش به دست اسرائیل، پارهگوشتی از او را از دل خاک بیرون میکشند و در جعبه کفشی به خاک میکنند؟
امروز قالیباف و اژهای فاسد قاتل، عبداللهی و وحیدی جائر، نجات و رادان جلاد و پزشکیان و عراقچی و عارف بیاعتنا به سرنوشت خونین وطن و روزگار سیاه هموطنان، بر این گماناند که با باد زدن به آتش آشوب در منطقه و حوثیها را به جهنم مرگ فرستادن و خلیج فارس را به بیع و شراء گذاشتن و همزمان طولانی کردن صف منتظران اعدام، شش به کردستان، سه به سبزوار، پنج تن به مشهد و سه تن در بلوچستان، ۲۶ یا ۲۷ تن در کرج و اصفهان و تهران، رستگار خواهند شد؟
پدر و پسر رستگار شدند و نوادهشان امروز با سربلندی میگوید من رضا، فرزند محمدرضا و نواده رضا، هستم که شما مردم جاودانگیشان را آواز میدهید. واقعا سبزوار رضایی و باقر قالیباف و آقامسعود پزشکیان چگونه در تاریخ ثبت خواهند شد؟ آیا جز در جوار ضحاک و خالدبنولید و تموچین و تیمور و محمود افغان جایی پیدا خواهند کرد؟
پهلویها ۵۷ سال بدون وابستگی، کشوری ویران و عقبمانده را که شاهش از سفارت انگلستان حقوق ماهانه دریافت میکرد تا در نیس، از معشوقههایش پذیرایی کند، به نقطهای رساندند که محل حسادت و نگرانی شرق و غرب شد. امروز نظرکردههای امامزاده کارتر و باراک حسین و کالاهان و ژیسکاردستن و البته استالین و مائو و اخیرا ژنرال عاصم منیر و سلطان عمان و والی قطر عظما، به آتشافروزی مشغولاند تا تنگه هرمز گشادراه ترامپ شود و دریای مازندران، آبراهه باغچه ولادیمیر پوتین.

